دل دریایی
دريا باش تا اگر سنگي به طرف تو پرتاب شد،سنگ غرق شود نه اينكه تو متلاطم شوي.
روز ۱۱ تیر ماه به دنیا اومدم... اون روز هوا خیلی گرم بود.... تو خونمون جنب و جوش عجیبی به چشم می خورد... تنها کسی که در این میان بی خبر تر از همه جا بود ولی همه از ازش خبر داشتند من بودم... تو بیمارستان مامانم چشماشو بسته بود و انگار منو تو خواب می دید لب هاشو تبسمی زیبا و شیرین از هم گشوده بود... بالاخره ساعت ۱۲ظهر شد و من...من...من...به جهان خاکی گام نهادم از اون روز کم کم رشد کردم بزرگ شدم با رنگ های گوناگون زندگی اشنا شدم و... خواه ناخواه منم وارد این جمع شدم ... همه خوشحال بودند ولی من وقتی که شنیدم که هنگام تولد گریه می کردم فهمیدم... که از ان روز اول می دانستم زندگی پوچ است و به حکم اجبار به من تحمیل کرده اند و من...باید تا پایان راه ان را به دوش بکشم... اما... حالا ...از این تحمیل خوشحالم... چون... خوشبختم و تو رو دارم... در دنیای وهم و خیال در سرزمین زیباییها و دوستی ها که در ابر و مهی از رویاست در دریایی که در ان کینه و بخل وجود ندارد و سرزمینی که در ان تمام پدیده ها دست به دست یکدیگر می دهند که همگی یک جمله را با رقاصی و طنازی بیان کنند و بنوازند و بسرایند...ودر این لحظات حساس زندگیم که هر چه می کوشم به سرمنزل مقصود نمی رسم و در این هنگامه های ابهام . اشتباه هرثانیه سراغ من فانی و حقیر می ایند و مرا محاصره می کنند ومرا تسلیم و ناتوان می کنند و احیانا یاسی که از نداشتن بر می اید فقط کلمه ی دوستی را به زبان می اورم چرا که با دوستی می توانم به سر منزل وجود دلم با که با تمام وجودم که سرچشمه از قلب و دل پر دردم می گیرد می گویم :بدون مایوسی و ریاکاری دوستت دارم ای.... دوست تیرگی هست و چراغی مرده دور ماندند زمن ادم ها غمی افزود مرا به غم ها بی خبر امد تا به دل من نیست که بگوید با من هردم این بانگ بر ادم از دل خنده ای کو که به انگیزم؟ صخرهای کو که بدان اویزم؟ دیگران را هم غم هست به دل در فلق بود که پرسید :سوار. اسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی تنهایی شن ها بخشید. و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت : نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در ان عشق به اندازه پر های صداقت ابی است. می روی تا ته کوچه که از ان پشت سر به در می اوری پس به سمت دو قدم مانده به پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی : خانه دوست کجاست؟ و او می گوید:... خار محکوم به تحمل تنهایی در صحرا خشک خیال...................... عشق خیال عشق همیشه تنها ترین رویایی است که گل سرخ محبت زیبا ترین هدیه ی عشاق است عشق کلبه ای متحرک است در پناه چناری که با صدای غریب شامگاهی غم انگیز دارد گفتم: چه شاید بهر دل ؟ گفتی تپیدن گفتم:چگونه عاشقان را می شناسی ؟ گفتی :از نگاه مات و رنگ از رخ پریدن گفتم :که من گلچینم ای سر تا به پا گل گفتم:چه باشد بوسه گاه زندگی بخش؟ گفتی: که چال گونه وقت لب گزیدن گفتم:برو زیباتر از زیبا کدام است؟ گفتی: مرا در خانه دیدن گفتم:شعاعی دیده ام در سینه ات ! گفتی: نور خورشید است در حال دمیدن سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم. نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.![]()
![]()
![]()
![]()
...![]()
![]()
راه دوری است و پایی خسته
می کنم تنها از جاده عبور
سایه ای از سر دیوار گذشت
فکر تاریکی و این ویرانی
قصه ها ساز کند پنهانی
اندکی صبر سحر نزدیک است
وای این شب چقدر تاریک است
قطره ای کو که به دریا بزنم؟
مثل این است که شب نمناک است
غم من لیک غمی غمناک است
تنهایی می پیچی ![]()
![]()
کوه محکوم به سکون
پرستوها محکوم به کوچ قاصدان محکوم به اوارگی
شمع محکوم به اشک ریختن
پروانه محکوم به سوختن
گل ها محکوم به پژمردگی
غنچه محکوم به شکفتن
روز محکوم به پایان
شب محکوم به رسیدن
خورشید محکوم به زندگی و قلب
با همه ی پاکی و صداقت محکوم به دوست داشتن و چه محکومیت شیرینی دارد این قلب![]()
و تصویر تنها در غروب دلپسند ترین منظره ی عشق است
و برگریزان و باران و پاییزان بهترین واژه ی بیان افکار عشاق است
و شکست و قلیق عشق در رودخانه و حادثه همیشه قانون عشق بوده است
گفتی:بمان در پای گل
تا وقت چیدن![]()




برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.



| Design By : Night Skin |


