تبليغاتX
دل دریایی


دل دریایی

دريا باش تا اگر سنگي به طرف تو پرتاب شد،سنگ غرق شود نه اينكه تو متلاطم شوي.

تولد من...

روز ۱۱ تیر ماه به دنیا اومدم...

اون روز هوا خیلی گرم بود....

تو خونمون جنب و جوش عجیبی به چشم می خورد...

تنها کسی که در این میان بی خبر تر از همه جا بود ولی همه از ازش خبر

داشتند من بودم...

تو بیمارستان مامانم چشماشو بسته بود و انگار منو تو خواب می دید

لب هاشو تبسمی زیبا و شیرین از هم گشوده بود...

بالاخره ساعت ۱۲ظهر شد و من...من...من...به جهان خاکی گام نهادم

از اون روز کم کم رشد کردم بزرگ شدم با رنگ های گوناگون زندگی اشنا

شدم و...

خواه ناخواه منم وارد این جمع شدم ...

 همه خوشحال بودند...

ولی من وقتی که شنیدم که هنگام تولد گریه می کردم فهمیدم...

که از ان روز اول می دانستم زندگی پوچ است و به حکم اجبار به من

تحمیل کرده اند و من...باید تا پایان راه ان را به دوش بکشم...

                           اما...

                                  حالا ...از این تحمیل خوشحالم...

                         چون...

                                   خوشبختم و تو رو دارم... 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:1 توسط صدف|

د...و...س...ت

در دنیای وهم و خیال در سرزمین زیباییها و دوستی ها که در ابر و مهی از

رویاست در دریایی که در ان کینه و بخل وجود ندارد و سرزمینی که در ان

تمام پدیده ها دست به دست یکدیگر می دهند که همگی یک جمله را با

رقاصی و طنازی بیان کنند و بنوازند و بسرایند...ودر این لحظات حساس

زندگیم که هر چه می کوشم به سرمنزل مقصود نمی رسم و در این

هنگامه های ابهام . اشتباه هرثانیه سراغ من فانی و حقیر می ایند و مرا

محاصره می کنند ومرا تسلیم و ناتوان می کنند و احیانا یاسی که از

نداشتن بر می اید فقط کلمه ی دوستی را به زبان می اورم چرا که با

دوستی می توانم به سر منزل وجود دلم با که با تمام وجودم که سرچشمه

از قلب و دل پر دردم می گیرد

می گویم :بدون مایوسی و ریاکاری

                                            دوستت دارم

                                                               ای....

                                           دوست

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 8:55 توسط صدف| |

شب سردی است و من افسرده    راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده         می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن ادم ها                  سایه ای از سر دیوار گذشت

 

غمی افزود مرا به غم ها               فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا به دل من                قصه ها ساز کند پنهانی

نیست که بگوید با من                   اندکی صبر سحر نزدیک است

 

 

هردم این بانگ بر ادم از دل           وای این شب  چقدر  تاریک است 

خنده ای کو که به انگیزم؟            قطره ای کو که به دریا بزنم؟ 

صخرهای کو که بدان اویزم؟          مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل      غم من لیک غمی غمناک است 

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 17:13 توسط صدف| |

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید :سوار.

اسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی تنهایی شن ها بخشید.

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در ان عشق به اندازه پر های صداقت ابی است.

می روی تا ته کوچه که از ان پشت سر به در می اوری

پس به سمت تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا  خش خشی می شنوی

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی :                  خانه دوست کجاست؟

و او می گوید:...

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 16:50 توسط صدف| |

سراب محکوم به پوچی کوه محکوم به سکون پرستوها محکوم به کوچ قاصدان محکوم به اوارگی شمع محکوم به اشک ریختن پروانه محکوم به سوختن گل ها محکوم به پژمردگی غنچه محکوم به شکفتن

خار محکوم به تحمل تنهایی در صحرا خشک روز محکوم به پایان شب محکوم به رسیدن  خورشید محکوم به زندگی و قلب با همه ی پاکی و صداقت محکوم به دوست داشتن و چه محکومیت شیرینی دارد این قلب

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:45 توسط صدف| |

                                           خیال...................... عشق

خیال عشق همیشه تنها ترین رویایی است که گل سرخ محبت زیبا ترین هدیه ی عشاق است و تصویر تنها در غروب دلپسند ترین منظره ی عشق است  و برگریزان و باران و پاییزان بهترین واژه ی بیان افکار عشاق است  و شکست و قلیق عشق در رودخانه و حادثه همیشه قانون عشق بوده است 

عشق کلبه ای متحرک است در پناه چناری که با صدای غریب   شامگاهی غم انگیز دارد

 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:53 توسط صدف| |

گفتم: چه باید دیده را ؟          گفتی:که دیدن

گفتم: چه شاید بهر دل ؟        گفتی تپیدن

گفتم:چگونه عاشقان را می شناسی ؟       گفتی :از نگاه مات و رنگ از رخ پریدن

گفتم :که من گلچینم ای سر تا به پا گل  گفتی:بمان در پای گل تا وقت چیدن

گفتم:چه باشد بوسه گاه زندگی بخش؟   گفتی:  که چال گونه وقت لب گزیدن

گفتم:برو زیباتر از زیبا کدام است؟            گفتی: مرا در خانه دیدن

گفتم:شعاعی دیده ام در سینه ات !          گفتی: نور خورشید است در حال دمیدن

 

  

   

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:39 توسط صدف| |

هزار مرتبه نهصد جمله ی عاشقانه را به هشتصد زبان پیش هفتصد نفر به ششصد خط که در پانصد برگ به چهارصد قلم که از سیصد درخت کنده شده بود و در دویست دفتر که از صد درخت درست شده بود و نود برگ ان کنده شده بود هشتاد بار در هفتاد جای مختلف و در شصت کاواره در پیش پنجاه زن و چهل نوازنده و سی رقاص در بیست جای مختلف در بین ده نفر شاهد بیان کردم و در ان کاواره نه نفر که هشت تای ان ها هفت بار بر شش صاحب نام به پنج حکم در چهار برگ نوشتم سه بار خواهش کردم دوبار التماس کردم تا به یک بار گفتی:دوستت دارم
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:23 توسط صدف| |

 

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:47 توسط صدف| |


Design By : Night Skin